تبليغاتX
به نام خداوند رحمتگر مهربان سوگند به ماديانهائى كه با همهمه تازانند و با سم[هاى] خود از سنگ آتش مى‏جهانند(1) و برق [از سنگ] همى جهانند(2) و صبحگاهان هجوم آرند(3) و با آن [يورش] گردى برانگيزند(4) بدان [هجوم] در دل گروهى درآيند(5) كه انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است(6) و او خود بر اين [امر] نيك گواه است(7) و راستى او سخت‏شيفته مال است(8) مگر نمى‏داند كه چون آنچه در گورهاست بيرون ريخته گردد(9) و آنچه در سينه‏هاست فاش شود(10) در چنان روزى پروردگارشان به [حال] ايشان نيك آگاه است(11) سوره العاديات
مامایی روح (دست عاقلانه عشق)
 
مامایی روح (دست عاقلانه عشق)
 
 
 
همیشه سلام بر آزادی و شما

۱/۱۱/۸۸ آزاد شدم از جایی که بعضی هاشان را دوست داشتم و عاشق بعضی دیگر بودم.

۳/۱۱/۸۸ مدرک آزادی را گرفتم.یه کارت . شبیه بقیه کارتهای دیگر آزادگان.شاید بخندید اگه بگم موقع آزادی بغض گلوم را گرفته بود اگه بگم گریه کردم. دلم برای بعضی ها تنگ میشه.اما آزادی از کجا؟ آیا واقعا من حبس بودم؟نه شاید کاملا اینگونه نباشد.خیلی چیزها یاد گرفتم.اما موقع رفتن احساس خوبی داشتم.

من خدمتم تمام شد. خدمت سربازیم تمام شد. احساس خوبی داشتم و دارم. اما ......

آزادی من و شما بر همه آزادگان مبارک.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 15:41  توسط ح...  | 
هر كسي در ابتداي راه فكر ميكنه عاشقه.

به مرحله بعد كه ميرسه مي فهمه كه چيز زيادي از عشق نمي دونسته.

هر روز كاملتر ميشه.

و در اخر هيچ وقت خودش را عاشق نمي بينه.

يك مثال:(به نظر شما امام خميني عاشق خدا بوده يا نه)

ما ميگيم مردي به اين بزرگي با اين روح معنوي حتما بوده حالا كم و زيادش را نمي دونم.

اما خود امام مي گه: من حتي يك ركعت نماز هم براي خدا نخواندم.

يعني چي؟(عشق يعني عشق و بس)

يعني هر كاري كه براي رضاي معشوق كرديم در حقيقت براي آرامش خودمان كرديم. پس نتيجه: 1 برابر 1 نيست.و اين تضاد است.!!!

و من بعد از کلی وقت( یک سال و نیم)تمام اون حسی را که داشتم فرت شده.(تاثیرات فیلم طنز مسافرانه دیگه)

نمیدونم گذر زمان باعث شده یا اینکه شرایط مطلوب من برای ازدواج تغییر کرده.

البته به نظر خودم هردوش.حالا به نظر شما عشق من از چه نوعی بوده با توجه به احساس یک سال پیش .؟؟؟!!!

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 9:27  توسط ح...  | 

زوركي نخند عزيزم.

مي‌دونم اومدي بازي.

نمي‌خوام اين آخرين بازي زندگي رو هم ببازي.

خودت را راحت كن و فكر كن كه جبران گذشته‌است.

از منم هم مي‌گذره اما به دلت چاله نسازي.

اومدي بشكني ....... بشكن.

از من ساده چي مونده؟

قبل تو هر كي بوده، تمام تار و پود سوزونده.

تو هم از يكي ديگه سوختي، مي خواي تلافي باشي.

بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده.

دل ما اونقده پاره است ،

موندنش مرگ دوباره‌است ،

آسمون سينه‌ي ما خيلي وقته بي‌ستاره است.

هميني كه باقي مونده ، واسه دلخوشي تو بشكن.

تيكه تيكه‌هام را بردن.

آخرينش را هم تو بكن.

نمي‌خوام بگذره عمري.

خسته شي واسه فريبم.

يقه‌ات را نمي‌گيره هيچكس.

آخه من اينجا غريبم.

بزن و برو عزيزم ، مثل هر كس كه زد و برد.

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگران مرد.

نفرتت را از غريبه ،

سر يك غريب خراب كن.

خنده كوتاهم رو بيا گريه كن، عزا كن.

مهم هم نيست كه چه جرمي يا گناهي ، اين سزاشه.

باقي دلم يه مشت خاك.

همين هم مي‌خوام نباشه.

عقده‌هاي يك شكست رو خالي كن سر دل من.

ديگه متروك مونده و سرد، خاك پير ساحل من.

از نگاهات خوب مي فهمم كه تو فكرت يه فريبه.

بازي بسه ، پاشو بشكن 

من غريب و تو غريبه.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 12:29  توسط ح...  | 
یاد یاریگر روح (مامای روح)

سلام.سلام بر مامای روح 

دیشب تو را در خواب دیدم.

یه سرباز  خواب کسی را می بینه که ۱۰ ماه پیش به اون دلبسته شده بود.

مهرگان بر همه شما مبارک باد ؟

وقتی تو هستی من هم هستم. اگه نبودم شاید تو هم نبودی؟!!!!

بدرود مامای روح. خدا حافظ تو باشد که مهربانی و مرا هنوز به یاد داری.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 0:41  توسط ح...  | 
سلام.

پايان دوره ي آموزشي خدمت مقدس سربازي و بازگشت مجددم به دنياي وب را به خودم و شما تبريك مي گويم.

دوران آموزشي سربازي يك تجربه ي جديد و پر از خاطره بود. براي شما دخترها متاسفم كه سربازي نداريد.

خوشبختانه محل خدمتم سرشار از معنويات بود. هميشه و مخصوصا ماه مبارك رمضان همه ي نمازها به جماعت بود و اين معنويات همراه با نماز سر وقت همراه با نظم نظامي بسيار لذت بخش بود و از همه چيز براي من مهم تر. خدا را شكر كه اين موقعيت براي من فراهم شد كه بتوانم در چنين محلي خدمت كنم.

 با درختان زرد پاييز درد دل مي كردم.

اي درخت

روي تو و من هر دو زرد است

 روي تو ز مهرماه و روي من ز مهر ِ ماه زرد است

............................................................

 و براي تو. مهربان بي مهرم بدان كه من دانستم:

دانستم كه .......

بگذار ابتدا تفاوت عشق و دوست داشتن را از زبان دكتر شريعتي بگويم.

                                                                                                                       

تفاوت عشق و دوست داشتن:

 دوست داشتن از عشق برتر است.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه آب بخورد بی ارزش است  و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن همراه آن اوج می گیرد .( در اين مورد من با دكتر هم عقيده نيستم. هر چيز كه از غريزه آب بخورد بي ارزش نيست بلكه اگر از هوس سرچشمه گرفته باشد و در ادامه ي راه پيرو هوس باشد بي ارزش است. نوعي عشق مي تواند از هوس سرچشمه بگيرد اما مي توان با عفت و تقوي و خويشتنداري و پرهيزكاري در جهت رشد خود آنرا هدايت كرد. انواع عشق از ديدگاه شهيد مطهري را قبلا در بحث تكامل گفته ام.)

عشق در غالب دل ها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد. و چون روح ها بر خلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري دارند ويژه ي خويش مي توان گفت كه به شماره ي هر روحي دوست داشتني است.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست  و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست . دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيچ و جذب زيباييهاي روح كه زيباييهاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم وبوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود و تنها با بیم و امید و امید و تزلزل و اضطراب ((دیدارو پرهیز ))زنده نیرومند می ماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است .

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فرا می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله های بلند اشراق می برد .

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه رادر دوست می بیند و می یابد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند . و دوست داشتن جاذبه ایی در دوست که دوست را به دوست می برد .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

.............................................................................................................

اما دكتر هيچوقت نيروي و معجزه عشق را نفي نكرده است. مي گويد:

وقتي عشق فرمان دهد محال سر تسليم فرو مي آورد.

تنها با عشق مي توان از زندان خويشتن آزاد شد.

در  دردها دوست را خبر نكردن يك عشق ورزيدن است.

و دكتر شريعتي اينگونه دعا مي كند:

خدايا !

به من توفيق

تلاش در شكست

صبر در نوميدي

رفتن بي همراه

كار بي پاداش

فداكاري در سكوت

دين بي دنيا

عظمت بي نام

خدمت بي نان

ايمان  بي ريا

خوبي بي نمود

عشق بي هوس

تنهايي در انبوه جمعيت

 

و دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند

 

روزي كن.

.................................................................

من دانستم كه بي وفايم.

وقتي كسي نست كه وفادار به او بماني بي وفايي معنايي ندارد.

اين من هستم كه هم عاشقم هم دوستدار تو. اما توانايي درك كامل اين دو را ندارم.

نمي توانم هر دوي آنها را با هم بدون هيچ نقصي داشته باشم.

چه خوش بي مهرباني هر دو سر بي           كه يكسر مهرباني دردسر بي

اگر مجنون دل شوريده اي داشت                 دل ليلي از آن شوريده تر بي

 

و براي همين است كه تا به حال رو در رو هيچ ابراز علاقه اي نكرده ام( باشد كه اين بي مهرباني دو طرفه باشد.)

ولي بدان كه من انساني سرشار از عاطفه و احساسم. من مسلكي هستم. و خواهان زيبايي تو و براي همين است كه مي نويسم. پس من مهربانم و يكسر مهرباني دردسر بي .هر چند تنهايي سخت است اما بايد ساخت و از خدا ياري خواست.

 خداوندا مرا با صبر و نماز ياري فرما.

 و در پايان دعاهاي از دكتر شريعتي با ذكر آمين شما :

 خدا یا : عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار

خدا یا : به من قدرت تحمل نظر مخالف را بده

خدایا : به جامعه ام بیاموز که تنها راه رسیدن به تو از همین زمین می گذرد

 

خدایا! من در بهشت همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.تو قلب بیگانه را میشناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه ای و بوده ای،کسی را برایم بیافرین تا دراو بیارامم، دردم درد بی کسی است.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 16:36  توسط ح...  | 

تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم ميشد (ناپلئون) .

 من هم اینجا از دانش دیگران کمک گرفتم تا سکوت حکمفرما نشود. ۴ داستان زیبا ( گل نرگس از همش قشنگتره ) و یک شعر در این پست قرار دادم تا سکوت چند ماه آینده من بشکند.

۱-  قصه زنده ماندن  عشق...

روزي روزگاري در جزيره اي تمام حواس زندگي ميکردند شادی،غم،غرور،عشق...روزي خبر رسيد به زودي تمام جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده کرده و جزيره را ترک کردند.اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا که او عاشق بود. عاشق جزيره.اما وقتي که جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک ميکرد كمک خواست وبه او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت:خير نمي تواني. من مقدار زيادي طلا و نقره در قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد .پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.عشق به غرور گفت :لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.غرور با خود خواهي گفت: نمي توانم تمام بدنت خيس و کثيف شده. قايق مرا کثيف ميکني غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم .غم با صدايي حزن الود گفت:آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم. پس عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او انقدر غرق در شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد . ناگهان صدايي مسن گفت: بيا عشق من تو را با خود مي برم. عشق انقدر خوشحال بود که حتي فراموش کرد نام ياريگرش را بپرسد ،سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتي به خشکي رسيد پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود .عشق از علم پرسيد : او که بود.علم پاسخ داد : او زمان است.عشق گفت :زمان؟ او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندي خرد مندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است به ياد روزي كه همه ما عظمت عشق را درك كنيم به خصوص .......................

۲- امید

چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شدصداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچکس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زوديخاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رغبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد. وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نميسوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد،پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشيد، تاوقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد رابرداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد

۳- گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش  از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت که او هم به مهمانی خواهد رفت. مادر گفت:توبختی نداری نه ثروتمندی نه خیلی زیبا. دختر جواب داد:میدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم یک بار او را ازنزیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت:به هر یک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید. دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد:این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند.گل صداقت...زیرا همه دانه هایی که به شما دادم سنگریزه بود. امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

۴- گل نرگس

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست.جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که نرگس نامیدندش.اما  اسکاروایلد(نویسنده)داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد اوریادها(الهه های جنگل)به کنار دریاچه آمدند. که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای از اشکهای شور استحاله یافته بود. اوریادها پرسیدند:چرا می گریی؟ و ادامه دادند:هر چه بود با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی. دریاچه پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟

اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: چه کسی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست. دریاچه لختی ساکت ماند. سرانجام گفت:من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم. برای نرگس می گریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.

کیمیاگر گفت چه داستان زیبایی.

۵-اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره:

This poem was nominated poem of 2005          Written by an African kid, amazing thought                         

When I born, I Black, When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black
When I sick, I Black, And when I die, I still black
And you White fellow
When you born, you pink, When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue
When you scared, you yellow, When you sick, you Green
And when you die, you Gray
And you call me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 16:55  توسط ح...  | 
من رفتم خدمت مقدس سربازی

 اگر دیر به دیر بروز می کنم. اگر فکر می کنی بی معرفت شدم. اگر ........ بدون که نیستم و رفتم خدمت مقدس سربازی. اگر هم اصلا این طرف ها پیدام نشد شاید توفیق شهادت نصیب مان شده باشد. فقط بدون که :

بیادت هستم

این پست هم می زنم واسه دل اون دخترهایی که دوست دارند برن سربازی نه پسرهایی که باید برن سربازی:

بیاید اینجا: 13 سکانس از سربازی. آش نماد عشق

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 13:35  توسط ح...  | 

گفتم: خسته‌ام    
گفتی:
لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی:
ان الله یحول بین المرء و قلبه
    
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: 
نحن اقرب الیه من حبل الورید
    
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی:
فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی:
و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
    
.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟  
گفتی:
واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
گفتی:
عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   
گفتی:
ان الله بالناس لرئوف رحیم
     
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته   
گفتی:
بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   
گفتی:
ان الله یحب المتوکلین
     
.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!   
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم:...
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
گفتی:
فانی قریب
    
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی:
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی:
و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
   
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی:
الیس الله بکاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

منبع:بی سر انجامی

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 3:49  توسط ح...  | 
امروز فال حافظ گرفتم . نتیجش این شد:

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 7:24  توسط ح...  | 

امروز پریشان پریشانم. همه چیز شده است علامت سوال ؟؟؟؟؟؟

چه شد که عاشق شدم؟ چکار کردم برای رسیدن به او؟ حالا کجا هستم؟ کی به او می رسم؟ آیا او هم به فکر من است در حالیکه نمی داند یکی او را دوست می دارد.(البته باید از نگاههای من فهمیده باشد که دوستش دارم)

 

عقل میگه: پسر خوب تو بعد از چهار سال مدرک مهندسی برق را گرفتی و دو هفته دیگه هم باید بری خدمت سربازی. تو این دو سال شاید حتی نتونی یک بار هم او را بببینی چون اونجا نیستی. تو این مدت نمی دونی که اون چه تغییراتی می کنه؟ شاید یکی اومد خواستگاریش و جواب بله داد و تو بعد از سربازی می آیی و می بینی که پرنده از قفس پرید. و تنها چیزی که برای تو می مونه یه نگاه دو یا سه سال پیشه. یعنی که این چند سال بی جهت به فکر طرف بودی. بهتره که اون را از سرت یا بهتر بگم از دلت بیرون کنی. کار سختی هم نیست. از دل برود هر آنکه از دیده رود.

 

دل میگه: یه ضرب المثل فرانسوی( شاید هم انگلیسی) میگه: به دل ما نزدیک است هر آنکه از دیده ی ما دور است. و بعد میگه:

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                       دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند

تو با خدای خود انداز کارو دل خوش دار              که رحم اگر نکند مدعی،خدا بکند

عتاب یار پریچهر عاشقانه بکش                       که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک     چو درد در توبه ببیند کرا دوا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند                      هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری                    بوقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد               مگر دلالت این دولتش صبا بکند.

 

و اینجوری امیدوار میشم در حالیکه می دونم دكتر شريعتي گفته:

 دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين

 

ولی باز به خودم امیدواری می دهم چون:

تحقق بخشیدن به افسانه ی  شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.(پائلوکوئیلو)

 

و اینکه:

من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت.(جوليا رابرتز)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 17:45  توسط ح...  | 
 
  بالا